فرض کنید که یک سال پیش و در جریان انتخابات متقلبانه ریاست جمهوری در ایران، آمریکا و کشورهای غربی به سران حکومت در تهران می گفتند هرگونه سرکوب در خانه، با عواقب سفت و سخت و شدید در خارج همراه خواهد بود. یا می گفتند به ازای هر یک ندا آقا سلطان که با شلیک شما از پا دربیاید، یک دیپلمات شما از خارج اخراج خواهد شد. برای هر یک خارجی که در ایران به دادگاه نمایشی فرستاده می شود، یک شرکت خارجی که با ایران مشغول تجارت است، به روابط خود پایان می داد. در ازای هر فعال سیاسی و مدنی که به دار آویخته می شود، تحویل بنزین به ایران متوقف می شد.

    و به ازای هر یک بار که کسی اسراییل را تهدید به محو از روی نقشه می کرد، آمریکا یکصد موشک بانکر باستر که برای حمله به تاسیسات اتمی جمهوری اسلامی مناسب است، در اختیار اسراییل می گذاشت.

    اگر این اتفاق ها افتاده بود شاید رهبران حاکم بر ایران این گونه بی رحمانه و خشونت بار به جان معترضان دموکراسی خواه نمی افتادند اما این اتفاق نیفتاد. در آن روزهای حساس پایان خرداد و در تیرماه سال گذشته، اوباما سعی کرد به جای این که فشار را بر رژیم ایران بیشتر کند، به آنها فضا بدهد و به جای این که اهرم فشاری برای خود مهیا کند، رییس جمهوری آمریکا به این امید دل بست که راهی پیدا کند و معامله ای هسته ای برای توقف برنامه اتمی جهوری اسلامی صورت دهد.

    یک سال گذشته و ما با عواقب آن ناکارآمدی خود روبرو هستیم. امید به رسیدن به توافق اتمی به هیچ جا نرسید. آن تحریم های گزنده که دولت آمریکا وعده اش را داده بود، بدون دندان شد. سیاست اجماع جهانی به جای توقف ایران به این سمت می رود که حالا می شود با ایران اتمی زندگی کرد و می شود با سیاست بازدارندگی جلوی آنها را گرفت. رژیم حاکم بر ایران پرروتر از هر موقع شده و خیلی به ساخت بمب اتمی هم نزدیک شده است. اسراییل که شاید کلید حل مسئله را داشته باشد هم بیش از هر زمان دیگری منزوی شده است.

    بدتر از همه این جنبش سبز است که به جای شکوفایی به یک هسته کوچک تبدیل شده است. سه میلیون شهروند ایرانی که به خیابان ها ریختند شاید چند نسل دیگر شاهد چنین صحنه ای نباشند.

    من با عقیده کسانی که می گویند نیروی مردم دوباره در ایران باز می گردد، کمی مشکل دارم. مایکل لدین در مقاله در روز شنبه در وال استریت جورنال نوشت که جنبش دموکراتیک مردم ایران، ناکارآمدی های نظام ایران را نشان داده است. آقای لدین گفت دیر یا زود که شاید زود، این حرکت به راه می افتد. وی حتی به عنوان شاهد چنین آورد که شماری از قهرمانان زمان وقوع انقلاب اسلامی هم به صف جنبش سبز پیوسته اند.

    امیدوارم نظر آقای لدین درست باشد. اما فکر نکنم. اگر قیام مردمی به تنهایی می توانست نظام را به زیر بکشد، استالین و مائو در پی کهولت سن از دنیا نمی رفتند. اگر نظام شکافته و چند پاره شده جمهوری اسلامی نشان از سقوط باشد، پس اتحاد جماهیر شوروی سابق نباید در زمان خروشچف و یا برژنف دوام می آرود. اما آورد.

    در واقع انقلاب ها کمتر به سوی موفقیت می روند مگر این که نظامی که می خواهد کنار رود به سمت نظام جایگزین خود حمله را کنار بگذارد. اگر رهبران اتحاد جماهیر شوروی سابق می خواستند تا ابد حکومت کنند، پس گورباچف باید دکترین برژنف را زنده می کرد و به نیروهای لهستان دستور می داد در برلین شرقی و پراگ به روی معترضان شلیک کنند. اما به دلیل نقض سرکوب در استقلال لیتوانی، عطش خونخواهی از بین رفت. در ایران هم این آیت الله خمینی نبود که شاه را کنار زد، این شاه بود که تصمیم گرفت به جای کشتار مردم، از قدرت کنار رود.

    عواملی چون شانس و شرایط هم در به ثمر رسیدن انقلاب ها تاثیر دارد. در سال ۱۹۸۹ در برلین، مقامات آلمان شرقی این گفته که مسافرت به برلین غربی آزاد است را اشتباهی تفسیر کردند و در همان زمان همه چیز به زیر کشیده شد. دو سال بعد در مسکو، برخی کودتاچیان جمع شده و درخواست کنار رفتن گورباچف را مطرح کردند. همان حرکت باعث شد یلتسین بتواند مردم را پشت خود متحد کند. آن زمان اگر جورج اچ دبلیو بوش (بوش پدر) نبود که بگوید در امور داخلی دیگر کشورها دخالت نمی کنیم، وضعیت این نبود.

    و دست آخر، انقلاب به رهبران کاریزماتیک و کارآمد نیاز دارد. آمریکا جورج واشینگتن را داشت، بلشویک ها لنین را داشتند و یک سال پیش میرحسین موسوی می توانست به عنوان رییس جمهوری مردمی به کاخ ریاست جمهوری ایران برود و آن حرکت مردمی قابل جلوگیری نبود. شاید هم قابل تصور بود. جنبشی که بخواهد روی فرهنگ شهادت بلند شود شاید فقط از درون خود شهیدهای بیشتری بدهد.

    گفته می شود که اتحاد جماهیر شوروی سابق به این دلیل سقوط کرد که رهبرانی داشت که از نسل مقاومت روسیه در مقابل آلمان نازی نبودند. مانند گورباچف که در جنگ حضور نداشت.

    اما در تضاد با این مسئله، مردان و دانشجویانی که برای خمینی انقلاب کردند هنوز در اواسط یا یک سوم پایانی عمر خود هستند. آنها برای این اعتراض می کنند که حماسه ای که از خود می دانند را زنده نگه دارند. و این همان مسئله است چرا که ۶۰ درصد جمعیت ایران بعد از انقلاب متولد شده اند.

    پس منتظر انقلاب دوم ایران در آینده نزدیک نباشید. برعکس، رژیم حاکم بر ایران در خانه سرکوبگر تر خواهد بود و در خارج از مرز هم خصمانه تر و بیش از پیش در خدمت ایدئولوژی افراط گرایی خواهد بود تا جای خالی مشروعیت را با آن پر کند. این رژیمی است که دست از رسیدن به بمب اتمی برنخواهد داشت و هرگونه ضعفی را با چکش درمان می کند.

    یک سال پیش، اوباما فرصت حضور در دینامیک سیاسی ایران را داشت. او هم مانند جیمی کارتر گند زد و ما (آمریکا) هنوز بهای خطای سیاسی سال های دهه ۱۹۶۰ را می پردازیم.

    * شرح عکس: طرفداران میرحسین موسوی در زمان انتخابات ریاست جمهوری در ایران، عکس از کوربیس.

    دسته ها: Uncategorized

    یک دیدگاه بگذارید